تبليغاتX
پاییزستان سرد


پاییزستان سرد

گوناگون از همه چيز و همه جا....


با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخك
با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك
يه قلب عاشق با يه حس بي قرار و كوچك
فقط مي خواد بهت بگه تولدت مبارك


دوست خوبم اميدوارم ساليان سال موفق و شاد باشي و به اهدافت برسي و تبريك كوچكم را در قالب اين صفحه و اين گلها بپذيري.

  دوست گلت پاييز

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 16:50 توسط پاییز| |

(( ولنتاین قاتل سپندار مذگان ))

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته

است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگارمي گذرانده اند.

اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني

ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ

با ما بيگانه شده است.

چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها

مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم

Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه

"در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان

فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم.

كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد.

از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم و

فرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام

والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس

دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در

زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق

اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و

سمبلي مي شود براي عشق!"

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از

بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!

جالب است بدانيد كه ....



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 14:37 توسط پاییز| |

دخترانی که برای عمل زیبایی بینی به بیمارستان آیت الله کاشانی اصفهان مراجعه میکردند ، پس از عمل متوجه میشدند که ب.ک.ا.ر.ت خود را از دست داده اند.به دنبال شکایت این دختران به نیروی انتظامی اصفهان ، نیروی انتظامی دوربین مداربسته ای را بصورت نامحسوس در اتاق عمل قرار داد و مشخص شد که پزشک بیهوشی این عمل زشت را با این دختران انجام داده است.عکس های منتشر شده از این عمل قبیحانه بعلت شرم آور بودن آن تعداد اندکی بیشتر نیست




نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 20:58 توسط jiGmal| |

"باربارا" 19 ساله بود و "مایکل" 21 ساله که عاشق هم شدند و قرار ازدواج گذاشتند. آن دو عاشق جوان، خوصوصیات مشترک فراوانی داشتند؛ اول اینکه هر دو رمانتیک بودند و طرفدار"عشق افلاطونی" و نقطه اشتراک بعدیشان اینکه هر جفتشان اهل مطالعه مجلات خانوادگی بودند. آن روز - که قرار بود ساعت پنج بعد از ظهر جلو سینما همدیگر را ببینند و برای اجاره سالن عروسی بروند - هر دو آخرین شماره مجله "عاشقانه" را خریده و تمام صفحاتش را خوانده بودند، از جمله "پاورقی صفحه 14" که نوشته بود: برای اینکه بفهمید نامزدتان چقدر دوستتان دارد، یک بار بدون خبر قبلی، سر قرار نروید، اگر به سراغتان نیامد، یعنی دوستتان ندارد...
"باربارا" و "مایکل" دیگر همدیگر را ندیدند؛ افسوس که هیچکدامشان خبر نداشتند دیگری نیز پاورقی صفحه 14 را خوانده است!

نوشته: آستینونا ریاز

نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت 12:13 توسط پاییز| |

عمو سبزي‌فروش- داستان واقعي

داستاني که در زير نقل مي‌شود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:

«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل مي‌کرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.

چاره‌اي نداشتيم. همۀ ايراني‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند...

اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم:«عمو سبزي‌فروش . . . بله. سبزي کم‌فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله» فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيۀ شعر روي کلمۀ «بله» بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم. همۀ شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود ملي» به اين‌صورت تدوين شد:

عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سبزي کم‌فروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . . بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله.
زال‌زالک داري؟ . . . . . بله...
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! .. . . بله.

……………

اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان ، «عمو سبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» در استاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خير گذشت

نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 16:45 توسط پاییز| |

فکر میکنید تصویر زیر مربوط به چی هست؟....اوه اوه...این فکرها چیه؟ برو پائین تا بفهمی

بیا دیگه! وایساده منو نگاه میکنه

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

این تصویر مربوط به دو تا پا توی کفش هستش که از زاویه بغل گرفته شده و مربوط به تبلیغ کفش های شرکت ویانو است...دیدی اشتباه کردی؟ 

این تبلیغ بهترین تبلیغ از نظر حس گیرائی در سال 2008 شناخته شد

 

نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 22:26 توسط jiGmal| |

نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 22:19 توسط jiGmal| |

نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 20:20 توسط jiGmal| |

فرض کنید دارید تو خیابون راه می رید. ناگهان، به هر دلیلی، چشاتون سیاهی می ره و تلپ می افتید روی زمین و دیگه هیچی نمی فهمید!
خیلی توفیر داره این تلپی افتادن و غش کردن توی مملکت خودمون باشه تا تو فرنگستون!

می گید نه؟ نیگا کنید...

غش کردن تو خیابون های مملکت خودمون ایران

- هنوز چند ثانیه از غش کردنتون نگذشته که ناگهان صدها نفر از مردم مهربون و انسان دوست و باعاطفه هم وطن دورتون جمع می شن.
- همه ماشالله برای خودشون یه پا کارشناسن و علت بیماری شما رو تشخیص می دن. البته نباید ناراحت باشید که همه با هم متفق القول نیستند( نمی تونید ناراحت باشید. چون شما غش کرده اید و هیچی نمی فهمید!)
- یکی ناراحتی شما رو خودکشی با قرص تشخیص می ده و می گه: " یه نفر آب بیاره بدیم بخوره تا مواد شیمیایی تو دلش رقیق بشه."
- یکی می گه :" نه بابا... طفلکی صرع داره ." و با گچ یا ذغالی که از توی جوی اب پیا می کنه، دور شما رو خیط می کشه تا اجنه ازتون دور شه.
- یکی می گه: "فشارش بالاست. کی قرص زیر زبونی داره؟"
- پیرزنی یک قرص بیزاکودیل از تو کیفش درمیاره می گه: " ننه، من یه دونه همرامه!" می ذارن زیر زبونتون.
- اون یکی می گه:" این حرفا کدومه؟ رنگشو نمی بینید عین گچ سفیده. فشارش پایینه. پاهاشو بالا بگیرید."

- پسر مو قشنگی که از وقتی رسیده دلش برای شما رفته بوده به بهانه بلند کردن پاهاتون کلی ماساژتون می ده. (خوبه که بی هوشید وگرنه یکی می خوابوندید تو گوشش)
- حاج آقایی می گه: "طفلک چه جوون بود. حیف بود این قدر زود بمیره." بعد اضافه می کنه: " خانوما، آقایون، دکونم اون ور خیابونه، خرمای خوب و آرد و شکر برای حلوا دارم. اگر فامیلاشون اومدن بهشون بگید!" و راهشو می کشه می ره اون ور خیابون.
- همه مشغول اظهار نظر راجع شما هستن که دو تا دختر به اسم ژیلا و مینا خودشونو از وسطای جمعیت می رسونن جلو. ژیلا می گه: " آخی... چه پوستی ام داره حیوونی. مینا، این رنگ کرم پودرو می گفتم بخری ها. می بینی چه نازه! " مینا: " نه بابا، خیلی مهتابیه. یه درجه تیره تر بهتره"
- یه خانم میان سال به محض دیدن مینا می گه: "دخترم قیافه ات آشناست. تو دختر ملوک خانوم نیستی؟"
مینا: "چرا. اما شما رو به جا نمی آرم."

زن میان سال از ته دل می خنده. مینا رو می بوسه و می گه: " تو آسمونا دنبالتون می گشتم. شماره تونو بده زنگ بزنم به مامان. ایشالله امر خیره."
- مردی به شما نزدیک می شه.
" وایسین کنار. من آمپول زن محله ام." و مچ شما رو برای گرفتن تعداد ضربان نبض توی دستش می گیره. بعد می گه: " نگران نباشید، زنده ست." و بعد از دادن این مژده راهشو می کشه می ره. اما دیگر در دست شما ساعت نیست!
- زنی میاد جلو و کیف شما رو باز می کنه که مدارکتونو ببینه. " بمیرم برای مادرش، الان تو خونه منتظرشه، ببینم شماره تلفنی چیزی تو کیفش هست بهشون خبر بدیم؟"
توی کیف پولش کارتی هست. زن می رود به طرف کیوسک تلفن تا زنگ بزنه. اما از همون ور راهشو کج می کنه به سمت خیابون پایینی و قدماشو تند می کنه.

- شخص مهربون دیگه ای که موقع راه رفتن کمی ریپ می زنه، جلو میاد و می گه: "چی چی رو برم از تلفن عمومی ژنگ بزنم. حتما خودش موبایل داره. آره داداش"
کیفتونو می گرده و موبایل رو پیدا می کنه. " اکه هی... چه گوشی درب و داغونی. لابد شیم کارتش هم ایران شِله!"
- توی جمعیت بین خانوم ها بحث راجع به رنگ روسری و مانتو و کیف و کفش شماست که آیا ست هستن یا نه. یکیشون با دلسوزی می گه: " مانتو ش مد پارساله. معلومه از خونواده ی متوسطیه." اون یکی از مدل ابرو و رنگ موی شما حرف می زنه . " اگر موهاشو شرابی و ابروشو هشتی کنه خیلی بهش میاد."
پسرها هم از قافله عقب نمی مونن. یکی می گه: " چه خوشگله لامصب." اون یکی می گه: " این کجاش خوشگله؟ خیلی هم عن ترکیبه! لابد شوهر گیرش نیومده از ناراحتی غش کرده." بحث راجع به قیافه شما در می گیره. نگران نباشید، زشت باشید یا خوشگل نتیجه غش کردنتون یکیه.
- پسری می زنه روی شونه اولی: " ای ول، فرزاد تویی؟ پسر، چرا دیگه باشگاه نمیای؟
فرزاد کمی به مخش فشار میاره. " بهروز؟ تو کجا اینجا کجا؟" دست محکمی باهم می دن و دست در دست هم به زور از میون جمعیت راهی به بیرون باز می کنن تا برن با هم یه آیس پک بزنن.

- همه هم زمان با هم حرف می زنن. صدا به صدا نمی رسه. کم کم یادشون می ره برای چی جمع شدن و بحث های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی اجتماعی در می گیره و هر کسی سعی در حل معضلات کشور عزیزمون داره...
خلاصه تا سه چهار ساعتی این گفتگوها ادامه داره و بعد همه پراکنده می شن و می رن دنبال کار و زندگیشون.
تا اینکه بالاخره یکی از بستگان درجه اولتون که نگران شده و داره در به در دنبالتون می گرده شما رو کنار پیاده رو، تکیه داده شده به سکوی مغازه ای پیدا می کنه. البته بدون کیف و کفش و ساعت و انگشتر و گردنبند و کارت دانشجویی و بقیه متعلقات.

روز پر هیجانی را پشت سر گذاشته اید.

غش کردن در یکی از خیابان های فرنگستون

دارید راه می رید که یهو سرتون گیج می ره، چشاتون سیاهی می ره و تلپی می افتید کف خیابون.

- فقط چند نفر از افراد بی عاطفه و بی غیرت و بی حمیّت خارجکی وای میسن.

- همون چند نفر فوری موبایلاشونو در میارن زنگ بزنن به اورژانس. بالاخره یکی شون اول از همه شماره رو می گیره. بقیه عین گداها گوشی هاشونو غلاف می کنن و می ذارن تو جیباشون.
- آدم های بی سواد و بی معلومات فرنگی حتی یه جمله راجع به بیماری شما اظهار نظر نمی کنن. و از بس ترسوئن به شما دست هم نمی زنن.
-فقط شخصی سوسول با نشون دادن کارتش می گه من پزشکم . به شما نزدیک می شه و فس فس کنون کمک های اولیه رو براتون انجام می ده.
- بقیه عین کر و لال ها فقط نگاه می کنن. و به محض شنیدن صدای آژیر آمبولانس، سرشونو - معذرت می خوام- عین گاو می ندازن پایین و می رن.


- چند دقیقه بعد شما توی بیمارستانید و دکتر و پرستار بالای سرتونن و اعضای خانواده تون تو راهروی بیمارستان منتظر اجازه دکتر برای ملاقات شما.

چه روز ملال انگیزی!

 

ورود دوباره خوزه جیگملمو تبریک میگم

نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 14:38 توسط jiGmal| |

هما روستا

و 30 سال بعد از انقلاب


جهت مشاهده ديگر تصاوير روي ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 21:59 توسط پاییز| |

ریشه ی یلدا

واژه «یلدا» واژه ایست برگرفته از زبان سریانی (که از لهجه های متداول زبان «آرامی» است) به معنای تولد. زبان «آرامی» یکی از زبان های رایج در منطقه خاورمیانه و زبان اصلی نگارش کتب عهد جدید مسیحیان بوده است. (برخی بر این عقیده اند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبا از راست به چپ نوشته می شده , وارد زبان پارسی شده است).


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 15:53 توسط رها| |

باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد.
1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟
3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟
4- عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟
5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
6- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟
7- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟
8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟
9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟
10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 23:2 توسط پاییز| |

نظر شما چیه؟

با توجه به خبری که امروز دیدم و اینجا نوشتم …آیا گلشیفته فراهانی به ایران برمیگرده؟

خانم فراهانی که فرزند بهزاد فراهانی هنرپیشه پیشکسوت سینما و تئاتر ایران و خواهر شقایق فراهانی از بازیگران زن سال‌های اخیر سینمای ایران است، اخیراً با همسر خود در فرانسه اقامت یافته است.
او به دیلی‌نیوز گفته‌است که عاشق ایران است و خانواده‌اش در ایران زندگی می‌کنند ولی با این شرایط اگر خانواده‌اش بخواهند وی را دوباره ببینند، آنها هستند که مجبورند ایران را ترک کنند.
خانم فراهانی نخستین بار در سال ۷۷ در فیلم «درخت گلابی» داریوش مهرجویی ظاهر شد و در دو سال اخیر بارها و بارها در فیلم‌های مختلف بر پرده سینماهای ایران ظاهر شد و یکی از به یاد ماندنی‌ترین نقش‌های خود را در فیلم «میم مثل مادر» آخرین ساخته رسول ملاقلی‌پور فیلمساز فقید سینمای ایران ایفا کرد.


براي مشاهده ديگر تصاوير روي ادامه مطلب كليك كنيد



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 19:15 توسط پاییز| |



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 21:35 توسط پاییز| |

نابينا به ماه گفت: دوستت دارم.
ماه گفت: چه طوري؟ تو که نمي بيني.
نابينا گفت: چون نمي بينمت، دوستت دارم .
ماه گفت: چرا؟
نابينا گفت: اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم. ولي حالا که نمي بينمت، عاشق خودت هستم
نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 20:46 توسط پاییز| |

براي ديدن ساير تصاوير روي ادامه مطلب كليك كنيد.خيلي جالبه!


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 9:6 توسط پاییز| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 16:31 توسط پاییز| |

هفت روز ديگر باقي مانده
تنهاهفت روز ديگر
تا متولد شدنم...
سلام پاييز عزيزم
پاييزي كه در هفتمين روز آذر ماهت چمشمانم را روي زيبا يي هايت گشودم..


نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 21:25 توسط پاییز| |

و انجلینا به همراه براد در حال رفتن به هتلشان در نیویورک

نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 22:7 توسط jiGmal| |

پس از آنكه سايت سينمايي معتبر آي ام دي بي نام گلشيفته را به جمع بازيگران فيلم مجموعه دروغها

اضافه كرد ،‌كمپاني برادران وارنر در تريلر جديدي كه از فيلم منتشر كرد تصاويري از بازي گلشيفته فراهاني را قرار داد تا سر انجام شايعه اي كه يك سال است در محافل سينمايي و رسانه اي به گوش ميرسد تائيد شود

گلشيفته فراهاني در هاليوود 

فيلم بر اساس كتابي به همين نام نوشته ديويد ايگناتيوس يادداشت نويس معروف روزنامه واشنگتن پست ساخته شده است . اين كتاب آوريل سال 2007 به بازار آمد

و بلا فاصله حقوق سينمايي آن توسط كمپاني معروف برادران وارنر خريداري شد

رمان "مجموعه دروغها " مضموني در ارتباط با تروريسم دارد و داستان در ارتباط با يك مامور سيا با نام راجر فريس است كه براي پيدا كردن يك تروريست مهم از اعضاي القاعده به نام "سليمان" به اردن ميرود

گلشيفته فراهاني در هاليوود 

گلشيفته در اين فيلم ايفاگر نقش عايشه است ، در حالي كه نقش نخست فيلم را لئوناردو دي كاپريو بر عهده دارد و راسل كرو نيز ايفاگر نقش مهم ديگري در اين فيلم است

 

نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 21:40 توسط پاییز| |

نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 23:34 توسط پاییز| |

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در کنار جنگل بزرگی، هیزم شکن فقیری زندگی می کرد. هیزم شکن پسر کوچکی داشت. روزها هیزم شکن به جنگل می رفت تا هیزم جمع کند و پسر هم به مدرسه می رفت تا درس بخواند. آنها زندگی خوب و راحتی داشتند. روزی از روزها، مرد هیزم شکن مریض شد و مجبور شد برای مدتی در خانه بماند و استراحت کند. او غیر از پسر کوچکش کسی رانداشت، برای همین پسر در خانه ماند تا به پدرش کمک کند و برایش غذا بپزد. هر روز که می گذشت، حال مرد بدتر می شد. پسر می خواست پدرش را پیش دکتر ببرد، اما پولی در خانه نداشتند.
این بود که تبر پدرش را برداشت تا به جنگل برود و هیزم جمع کند و با فروش آنها برای پدرش دارو و غذا بخرد. اما وقتی پسر اولین ضربه را به درخت زد، دسته تبرش شکست. پسر ناراحت شد. نمی دانست چه کار کند و بدون تبر، چطوری هیزم بشکند. ناگهان صدایی به گوش او رسید. وقتی روی زمین را نگاه کرد، دید کنار درخت، یک بطری افتاده است و داخل بطری هم موجود عجیبی با سه تا چشم درشت او را نگاه می کند. آن موجود سه چشم، التماس کرد و گفت: در این بطری را باز کن و مرا از این زندان نجات بده! پسر که خیلی مهربان بود، دلش سوخت و در بطری را باز کرد. ناگهان سر و صدای عجیبی بلند شد و از داخل بطری، موجود سه چشم بیرون آمد و به دیو وحشتناکی تبدیل شد.
دیو سه چشم، پسربچه را گرفت و گفت: الان تو را می خورم. چه غذای خوشمزه ای! پسر فکر کرد و با خودش گفت: نباید بترسم. اگر بترسم این دیو بدجنس مرا می خورد. باید گولش بزنم و هر طور شده او را داخل بطری برگردانم. پسربچه قیافه خیلی عادی به خودش گرفت و گفت: اگر می دانستم که این قدر ضعیف و ناتوانی، تو را آزاد نمی کردم! از این حرف پسر، دیو سه چشم ناراحت و عصبانی شد و گفت: چی؟ من ضعیف و ناتوانم!
پسر گفت: بله تو آن قدر ضعیف و ناتوانی که حتی نتوانستی در این بطری کوچک را باز کنی. اگر راست می گویی، داخل این بطری برو و در آن را باز کن! دیو گفت: باشد، می روم و نشانت می دهم که چقدر قوی هستم! دیو سه چشم کوچک شد و رفت داخل بطری، پسر هم فوری در بطری را بست. حالا دیو دوباره کوچک شده بود و هیچ کاری از او برنمی آمد. دیو که فهمید اشتباه کرده است، التماس کرد و گفت: معذرت می خواهم، مرا آزاد کن، دیگر آزاری به تو نمی رسانم. پسر که خیلی مهربان و با گذشت بود، در بطری را برداشت و دوباره دیو را آزاد کرد.
وقتی دیو سه چشم به حالت اولش برگشت، گفت: خیلی ممنون که مرا آزاد کردی. حالا من در خدمت تو هستم و هر کاری بگویی انجام می دهم. پسر با کمک دیو آن قدر کار کرد که پول زیادی به دست آورد. بعد با آن پول ها پدرش را پیش دکتر برد و برایش دارو خرید. چند روز بعد حال پدرش خوب خوب شد. حالا همه چیز مثل سابق بود. پدر به جنگل می رفت تا هیزم جمع کند و پسر هم به مدرسه می رفت تا درس بخواند و چیز یاد بگیرد. پسر از کاری که کرده بود، خیلی خوشحال بود.

نوشته: شاگا هیراتا  
نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 15:4 توسط پاییز| |

شب و ديوانه

 

; بر جاده فروزاني که بر فراز روياهاي من است، راه مي روم، و هر گاه پايم به زمين مي خورد يک درخت بلوط تناور پديد مي آيد
نه تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا تو هنوز به پشت سر نگاه مي کني تا ببيني که جاي پايت بر روي ريگ به چه بزرگي ست

من مانند تو ام ، اي شب، خاموش و عميق; و در دل تنهايي من الاهه اي ست در بستر زايمان و در وجود آن که زاييده مي شود آسمان به زمين مي رسد
نه تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا که تو هنوز در برابر درد مي لرزي، و از صداي سرود مغاک به وحشت مي افتي

من مانند توام، اي شب، وحشي و وحشتناک، زيرا گوش هاي من پر است از فرياد ملت هاي مسخر و آه زمين هاي فراموش شده
نه تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا که تو هنوز آن خويشتن حقيرت را به رفاقت مي گيري، و با آن خويشتن غول آسايت رفيق نمي شوي

من مانند تو ام ، اي شب ، بي رحم و هولناک، زيرا که آغوشم از سوختن کشتي ها در دريا روشن مي شود، و از لب هايم خون جنگيان به خون غلتيده مي چکد
نه تو مانند من نيستي ، اي ديوانه ، زيرا که هنوز آرزوي يک روح ديگر در دل داري و به قانوني از براي خود مبدل نشده اي

من مانند تو ام ، اي شب، شاد و سر خوش، زيرا آن مردي که در سايه من آرميده اکنون از باده ناب سر مست است، و آن زني که در پي من افتاده سرگرم گناه لذت ناک است
نه، تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا که روح تو در هفت لفاف پيچيده ست و دلت را در کف دست نگرفته اي

من مانند تو ام، اي شب، شکيبا و پر شور، زيرا که در سينه من هزار عاشق در کفن بوسه هاي پژمرده مد فون اند
آري، ديوانه، آيا تو مانند مني؟ آيا تو مي تواني بر طوفان سوار شوي، چنان که بر اسبي، و آذرخش را به دست بگيري، به سان شمشيري؟
مانند تو ، اي شب، مانند تو، بزرگ و بلند، و تخت مرا بر توده خدايان فرو افتاده ساخته اند، و روزها نيز از برابر من مي گذرند تا دامن پيراهنم را ببوسند ولي هرگز بر رويم نگاهي نيندازند
آيا تو مانند من، اي زاده تاريک ترين قلب من؟ آيا تو انديشه هاي رام نگشته مرا مي انديشي و به زبان بي کران من سخن مي گويي؟
آري، ما برادران همزاديم، اي شب، زيرا که تو فضا را آشکار مي کني و من روح خود را

جبران خليل

نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 16:56 توسط پاییز| |

طالع بینی

برای مشاهده طالع فردی خود روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 16:10 توسط پاییز| |

گره کور

 

 کلافه سرنوشت من
سردر گم همیشه
طلسم کور این گره
یه لحظه وا نمیشه
طناب سرنوشت من
تنها پل عبوره
اما به بیراهه میره
با گره ای که کوره
دیروز مسیر قصآهام
یه جاده بود به خورشید
امروز به بیراهه شده
به شوره زار تردید
از بود و نبودم
دل کندم و بریدم
تا نیمه جون و خسته
به این گره رسیدم
به من کمک کن ای عشق
این گره رو وا کنم
به قیمت صقوطم
راهمو پیدا کنم
کلافه سرنوشت من
سر در گم همیشه
طلسم کور این گره
یه لحظه وا نمیشه
طناب سرنوشت من
تنها پل عبوره
اما به بیراهه میره
با گره ای که کوره
نه پشت سر راهی دارم
نه راهی پیش رومه
این جا نه آغازه بران
نه راه من تمومه
ببین که جون ندادم
همیشه در تلاشم
نذار تو این بیراهه
هستی مو من ببازم
به من کمک کن ای عشق
این گره رو وا کنم
به قیمت سقوطم
راهمو پیدا کنم

نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 15:10 توسط پاییز| |


Design By : Night Skin